نوشتـهـ هآی فرشتهـ ای از تاریکیــ

●○بگـذآر بگوینــد جنـونـ در ترشحاتـــ عروقشــ خمیـآزه میکشـد○●

سومین تکرار (رمز داده میشه)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Dark Angel
    • Friday 15 Azar 98

    کوآلا

    یه پست دیدم که کوآلاهارو نشون میداد دارن وسط جنگلا میسوزن

    و بعضیا تا جاییی که بتونن دارن کمک میکنن نجاتشون بدن

    و من نشستم دارم گریه میکنم که چرا داریم با طبیعت اینکارو میکنیم آخه

  • ۱۰ پسندیدمــ
  • ۴ کآمنتـــ تـو ♡
    • Dark Angel
    • Thursday 7 Azar 98

    ناگهان به یاد آورد!

    مدت ها پیش گفتم پیامبر نبودم که با خطایی مرا پس زدی

    و گفت خدا نبودم که ببخشم و بگذرم ...

    گفتم عدالت برای فرشته هاست و انسان نیاز به بخشش دارد!

    ولی گذشت و اهمیتی به گفته هایم نداد...

    و قصه ما ؟! قصه هاییست که سر تکمیل ندارند

    ما و  زمینی که بوی نفرت میدهد

    وخورشیدی که شکایت به پیش خدا میبرد!

    آخر خورشید هم میداند که هرچه گرم تر میکند بوی تعفن بیشتر میپیچد

    انسان هایی که جرات فهمیدن پوچی زندگی هایشان را ندارند ...

    زندگی هایی که در پی کسب رستگاری ادامه میابد ...

    و رستگاری ای که به محض لمس شدن ناپدید میشود

    دوستانی که بدتر از دشمنان ما را به انزوا محکوم میکنند

    و انزوایی که مارا به افکار جور واجور میکشاند

    افکاری که بدتر از انگل و ویروس به شکل نابود نشدنی جا خوش کرده اند

    و مارا به سیاهی میکشانند

    و منی که در این سیاهی غرق شده ام

    منی که انگار هرگز برای کسی کافی نبوده ام ... حتی خودم :)

     

  • ۸ پسندیدمــ
    • Dark Angel
    • Tuesday 5 Azar 98

    بلنـدیـــ!

    http://uupload.ir/files/mus8_photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9-%DB%B1%DB%B1-%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B1-%DB%B0%DB%B9-%DB%B0%DB%B9.jpg

    یه خواب دیدم

    مثل همیشه درهم و عجیب بود

    با اینکه این روزا جز خودم و اهدافم و یکم هم "فلانی" به چیز دیگه ای فکر نمیکنم

    ولی خواب عجیبی دیدم که به چیزایی که افکارمو مشغول کرده اصلا مربوط نیست

    هنوز دبیرستانی بودم و با بچه های کلاسمون رفته بودیم اردو به یه شهری

    هممون رفتیم شهر بازی

    یه وسیله خیلی ترسناک و خیلی خیلی بلند بود

    صندلیاشم جوری تنظیم شده بود که وحشتو بیشتر کنه

    من از بلندی میترسم و اگه بالای ساختمون باشم

    هزار بار صحنه افتادنم رو میبینم

    و این فوبیای من باعث شده که عاشق شهربازی باشم!

    عجیبه ولی من شهر بازیو به ساحل و خرید و باغ وحش و هرمکان دیگه ای ترجیح میدم

    البته جز کنسرت خواننده های مورد علاقم! آره شهربازی دومین مورد علاقمه

    داشتم میگفتم رفتیم بلیط گرفتیم و سر جامون نشستیم

    اروم شروع شدو میچرخید تا بالا ترین نقطه ممکن و قشنگ سروته میشدیم

    نمیدونم چیشد ولی یجوری بود که انگار میخواستم پرت شم و دوستم دستمو گرفته بود

    میگفتم میخوام دستتو ول کنم و تمومش کنم و اون میگفت که نمیذاره اینکارو کنم

    اینقدر تند شد که وحشت افتادن هزار بار برام تکرار شد

    وقتی اون چرخشای پیاپی تموم شد احساس کردم نمیتونم نفس بکشم

    بعدش ی جا ثابت موندم ... نمیتونستم حتی سرمو راست کنم و سرگیجه شدیدی داشتم

    (مگه میشه تو خواب اینجوری بشه آخه :/ )

    بعد که این حال مزخرف تموم شد گشتم دنبال بچه ها که باهاشون برگردم هتل

    ولی کسی نبود تا اینکه یکی از بچه هامون منو دید

    بهش گفتم انگار فراموشی گرفتم نمیدونم کدوم هتلیم و کدوم اتاقم ... وسایلمم نمیدونم کجاست

    براش عجیب بود و منو تا یه جایی راهنمایی کرد

    وارد اتاق که شدم دیدم همون دوستم با کسی که ازش به شدت نفرت دارم کنار هم نشستن و میگن و میخندن

    جای منم کنار خودش اماده کرده بود که بیام بخوابم

    ولی من بدون اینکه حتی سلام بدم همه چیو جمع کردم و رفتم یه جای دیگه

    که یهو معلم یا نمیدونم سرپرستمونو دیدم که گفت آفرین کار درستی کردی!

    نمیدونم شاید این خوابم یه نشونه باشه با توجه به پستای قبلی که رابطم با اون دوستمو کم رنگ تر کنم

    تا خودش تصمیم بگیره که هرجا که خوشحالش میکنه باشه و کنار آدمایی باشه که حس خوبی بهش میدن

    و من به تصمیمش از صمیم قلب احترام میذارم

    یاد آهنگ بیلی افتادم

    I’ve learned to lose you, can’t afford to

    من کسی بودم که همیشه رفتن آدمای اطرافمو دیدم

    چه کسایی که به خاطر اشتباهاتم ولم کردن و فرصت دوباره ای ندادن

    چه آدمایی که بخاطر سو تفاهمات رفتن

    چه ادمایی که رفتن چون انتخاب خدا بودن

    و چه آدمایی که به دلایل دیگه رفتن

    شاید وقتش باشه اینبار من از زندگیاشون برم تا فرصتی بدم که ادمای مناسب دیگه ای وارد زندگیم شن

    هرچند همیشه یه جای خالی برای تک تکشون نگه میدارم اونم به حرمت دوست داشتن عمیقم

    و خاطرات خوب و لحظه های شاد گذشته

     

    همون اهنگی که به یه تیکش اشاره کردم

  • ۹ پسندیدمــ
  • ۱۰ کآمنتـــ تـو ♡
    • Dark Angel
    • Monday 4 Azar 98

    دوست ؟! 2

    کل زندگیم بعضیا اسم دوست رو روی خودشون گذاشتن

    تا ازم استفاده کنن ... تا بهشون اعتماد کنم ... تا تنهاییشون رو پر کنم

    مطمئنم تو خوبی به هیچکدومشون کم نذاشتم

    ولی چیزی که فهمیدم این بود که من برای هیچکدومشون کافی نبودم!

    هیچوقت یاد نگرفتم توی دوستی باید چطور باشم که از اینور و اونور بوم نیفتاده باشم!

    بعدنا فهمیدم بعضیاشون دوست داشتن که از یه طرف بوم بیفتم

    همیشه چه ظاهرا چه باطنن خوبیشونو خواستم و خودشونم میدونستن یا میدونن

    ولی من همیشه توی دوستیام یه ترس عمیق داشتم

    اونم طرد شدن بوده ... که ساده ازم بگذرن ...

    انگار که هیچوقت نبودم! ...

    این باعث میشد که بعد از رفتنشون توی خودم دنبال عیب بگردم

    که همیشه از خودم بپرسم چرا!

    شاید اگه خیلی جاها میتونستم چیزی که تو ذهنم میگذره رو بگم

    اونا نمیرفتن یا روابطم ادامه پیدا میکرد

    ولی من در عین اینکه خیلی جاها قدرت بیان قوی دارم

    یا جسارت بالا برای حرف زدن

    یه جاهایی هم لال میشم!

    شیاطین ذهنم توانایی حرف زدن و انجام هرکاریو ازم صلب میکنن

    و نتیجش این میشه که میشینم و ساعت ها فکر میکنم که چیشد!

    چیزی که بهش فکر میکنم این روزا اینه که

    مثلا شما با یکی خیلیی صمیمی هستین!

    بعد اون با دشمن شما هم صمیمی باشه!

    میتونین به چنین رابطه ای ادامه بدین؟ میتونین اون شخص رو دوست خودتون بدونین؟

    میتونین اعتماد کنین؟ و وانمود کنین که اتفاقی نیفتاده؟!

    حقیقتا که من نمیتونم

    درسته دوستش دارم ... حرفمو میفهمه ... افکارمون تا حدودی شبیه همه

    ولی نمیتونم باهاش ادامه بدم!

    حتی بعضی وقتا که فکر میکنم میبینم زبون تند و تیزش اینقد بم کنایه زده که ...

    جدا من چرا اینقدر توی روابطم داغونم؟

    مشکل از کجاست؟ من یا آدمایی که فکر کردم دوستمن؟

    متنفرم از اینکه باز تهش نمیتونم همه حرفایی که میخواستم بزنمو بنویسم و فقط همینا از مغزم تراوش کردش

    انگار که بقیه افکار مربوط به این موضوع توی ذهنم گوله گوله شدن و از صافی مغزم نمیگذرن!

    چی گفتم یهو! یاد فصل پنجم زیست دهمم افتادم !

    منم یه دوست واقعی میخوام :) که خوبی نرسونه ولی خوردمم نکنه :) چیز زیادیه؟

  • ۸ پسندیدمــ
  • ۱۱ کآمنتـــ تـو ♡
    • Dark Angel
    • Friday 1 Azar 98

    دوست؟!

    توی تمام سالای عمرم آدمای زیادی اطرافم بودن که اسم دوست رو روشون گذاشتم

    اما هیچوقت آدمی نبوده که واقعا دوست من باشه!

    شاید بگین مگه میشه ؟ خب بذارین براتون توضیح بدم

    تا 6 سالگی عملا دوستی نداشتم

    فقط با دخترای هم سن و سالم تو فامیل بازی میکردم

    که خب اکثرا به دعوا ختم میشد

    کل بچگیم به کل کل با دوتاشون میگذشت "جیم" و "کاف" رو میگم

    همیشه میخواستن چیزی که من دارم رو داشته باشن و این منو عصبانی میکرد

    و تا اینجای زندگیم هنوز رابطمون با هم اوکی نشده خیلی ولی بهتر شده

    کوچه ما دختری نبود که من باهاش بازی کنم پس گذشت تا من رفتم مدرسه

    از اونجایی که مدیر فامیلمون بود و عمم معاون بود بچه ها رابطه خوبی بام نداشتن

    و تا جایی که میتونستن سعی میکرد اشک منو در بیارن

    اونجا بود که تخس بار اومدم و اشک اکثرشونو در آوردم و تلافی کردم

    سال چهارم با یکیشون صمیمی شدم که سال پنجم با یکی دیگه صمیمی شد و منو فراموش کرد :(

    البته دوم که بودم دوست بزرگتر از خودم (3 سال بزرگتر) پیدا کردم "لام"

    چون تازه اومده بودن کوچمون و هم مدرسه ای بودیم حسابی رفیق شدیم

    داداششم یه سال ازم بزرگتر بود سه تایی بازی میکردیم و رفت و امد زیاد داشتیم

    دوستیمون تا اواخر هفتم من تقریبا ادامه داشت که داداشش فوت کرد و از این شهررفتن

    دوستی ما کمرنگ شد چون هم سن و سال هم نبودیم و اونم غمگین بود

    و من نمیدونستم چجوری باید از دردش کم کنم و از وقتی که رفتن تا الان فقط همدیگه رو 5 دقیقه دیدیم اونم وسط خیابون!

    شیشم که بودیم کلاسمون 10 نفر جمعیت داشت که 9 نفرمون با هم صمیمی شدیم و راهنمایی هم هم کلاسی شدیم

    اون یه نفر پارسال توی ی تصادف مرد!

    از اون 9 نفر توی راهنمایی 7 نفرمون اکیپ شدیم و تا نهم دوست بودیم

    مسیر انتخاب رشته مارو جدا کرد و دبیرستان شدیم 5 نفر

    2 نفرمون سال یازدهم از شهر رفتن شدیم 3 نفر

    همون سال بین من و یکی از اون دوتا روابط قاراشمیش شد و تموم شد !

    این یه نمای کلی از روابط دوستی من بود

    این وسط دوستیای دیگه هم بود که کمرنگ بود و یه جاهایی پررنگ شد

    من اول دهم با یکی دوست شدم که همونجا که قاراشمیش شد اونم توی جریان بود و رابطم باهاش تموم شد

    سال یازدهم با یکی که از خودم یه سال کوچیکتر بود صمیمی شدم که اواخر سال از شهر رفت

    و بعدش دیگه دوستای جدید پیدا کرد و با اینکه در ارتباط بودیم رابطمون کمرنگ شد

    دوازدهم شدیم یه اکیپ 4 نفره که خب من با یکیشون که از راهنمایی هم کلاسی بودیم صمیمی تر شدم

    اینکه این مطلب رو نوشتم برای این بود که راجب همین یک نفر که خط قبلی معرفیش کردم میخواستم حرف بزنم

    که خب پست بعدی میگم

  • ۸ پسندیدمــ
    • Dark Angel
    • Friday 1 Azar 98

    من خیلیــ تنهآمــ

    من می خواهم زندگی ام بگذرد .

    من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم

    نه برای این که زندگی را دوست دارم .

    "پرویز "حرف های من نباید تو را ناراحت کند .

    امشب خیلی دیوانه هستم .مدت زیادی گریه کردم .

    نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم .

    تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند .

    مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم .

    پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم

    کاش می توانستم مثل ادم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم .

    کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند .

    کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد

    و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند …

    آخ تو نمی دانی من چقدر بدبخت هستم .

    من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم

    ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم.

    من خیلی تنها هستم

    #فروغ_فرخزاد

    "از نامه های #فروغ_فرخزاد  به #پرویز_شاپور"

     

    نمیدونم چرا چند روزه مودم اینقدر داغون شده و اینقد تکستام غمگین شده

    ولی روش کار کردم و به زودی درست میشم

  • ۷ پسندیدمــ
  • ۹ کآمنتـــ تـو ♡
    • Dark Angel
    • Friday 1 Azar 98

    شده عایا

    شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ؟
    گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟

    شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟
    بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟

    شده در گوش ِ تو گوید که تو را باز تو را…؟
    نشوم فاش ِ کسی تا که شوم رازْ تو را …؟

    شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟
    گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟

    شده یک شب برود تا که روی در پی او ؟
    که تو فرهاد شوی تا بشوی قصه ی او ؟

    به همان حال بگویی که تو مجنون ِ منی
    به تو بیمار شدم تا که تو درمون ِ منی

    شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد ؟
    گره ات کور شود غم به روانت برسد ؟

    که روی دیدن ِ او تا که کمی شاد شوی
    بروی در بغلش تا که تو آباد شوی

    که بگوید که تو تعریف ِ همان عشق ِ منی
    بروی یا نروی هر چه شود جان ِ منی

    گره ات باز کُنَد تا که تو بینا بشوی
    که غمت باز شود تا که تو معنا بشوی

    شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر
    گره ای کور شدم تا که شدی یک دل ِ پیر

    همه در خواب ولی عشق ِ تو بیدار بِماند
    همه پل های دلم بی تو چو دیوار بِماند

    من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
    همه عاشق شدنم رفت تو منظور ِ منی

    که تو رفتی و دلم بی تو همان سنگ شدُ
    همه این عشق رَوَد تا که دلم جنگ شدُ

    نکند بد بشود آخر ِ این قِصه ی بد
    نکند تلخ شود آخر ِ این غُصه ی بد

     

    میخندم - علی یاسینی

  • ۸ پسندیدمــ
  • ۱۵ کآمنتـــ تـو ♡
    • Dark Angel
    • Monday 27 Aban 98

    من در جهانی دیگر

    من به تئوری جهان های موازی اعتقاد دارم

    اسم بعدی که همه توشون به جایی که میخواستن رسیدن رو گذاشتم A87

    میخوام بگم من کجای اون دنیا جا دارم

    ساکن شهر نیواورلنز هستم یه زندگی نسبتا مهیج دارم و میرم تو دل دردسر

    یه جورایی سرکشم و شخصیت قوی ای دارم

    با موهای مشکی و کوتاه پسرونه ، لباس های مشکی و گاهی هم آبی یا سورمه ای

    و الان هم گوشه ی کافه نشستم و به موسیقی جاز که همیشه تو این شهر جریان داره گوش میدم

    و احتمالا یه هنرمند یا یک دانشجو کامپیوتری چیزی ام!

    کیک بوکسینگ کار میکنم و عاشقشم

    تقریبا میشه گفت دوستای محدودی دارم و با همین محدودها هم صمیمی نیستم

    شایدم برعکس دوستای خوبی داشته باشم و برای هم هرکاری کنیم

    نیمه گمشده یا پیدا شده ای ندارم و این احتمالا فرق من و دوستامه

    کسی قضاوتم نمیکنه و من شادتر از همیشم

    میخندم ... میرقصم ... با زندگی جریان دارم ...

    شایدم نوی دنیای دیگه من توی یه آزمایشگاه خیلی خیلی پیشرفته ام

    یه روپوش سفید تنمه و به فکر نتایج تحقیقات جدیدی ام که با چند تا دانشمند روش کار میکنیم

    یا شاید یه هنرمندم با موهای نیمه بسته و لباسای رنگی شده که غر میزنه و از خودش ایراد میگیره D:

    یا یه دکتر باشم که سفر کرده به یه منطقه نسبتا محروم

    و شب که همه چی آروم میشه کنار بچه ها میشینه و براشون از ستاره ها میگه

    یا یه کارآگاه جنایی که مشغول حل پرونده جدیدشع

    شایدم توی بعد ابر قهرمانا باشم و چند وقت پیش توی یه صحنه مبارزه مرده باشم :/

    یا یه خواننده که مشغول نوشتن آهنگ جدیدشه

     

    من که نه ولی یکی مثل من توی یه دنیای دیگه اینجوری زندگی میکنه

    و من براش آرزوی موفقیت و شادی میکنم

    برام بنویسید شما کجای بعد A87 هستید؟

    اینم یه آهنگ با حال و هوای خوب

    Love Myself - Hailee Steinfeld

     

  • ۷ پسندیدمــ
  • ۱۱ کآمنتـــ تـو ♡
    • Dark Angel
    • Sunday 26 Aban 98

    چیزی به نام پریودی!

    هرچقدر که از این تغییرات هورمونی فرار میکنم باز بهش میرسم!

    اصولا آدم شادی ام 😀 و این تغییرات منو تبدیل به آدم دیگه ای میکنه☹️

    جوری که احساس میکنم شخصیتم عوض شده و الان اون یکی فاطمه شدم!

    چون علائم سندرم پیش از قاعدگی برای من به شدت واضحه!

    چند وقت پیش یکی از بچه ها که دانشجوی روانشناسیه یه فرم فرستاد

    راجب علائم و این چیزا بود و به من گف مشکلم نسبتا حاده 😑

    میخوام چن مورد از مشکلاتی که ممکنه دخترا باهاش مواجه شن رو بگم

    که اگه آقایون میخونن بدونن با چی طرف هستیم و حداقل اندکی درک کنن🙄

    اضطراب داشتن - افسرده شدن - گریه ناگهانی - عصبانی شدن - بی خوابی - تغییر اشتها و ...

    یا علائم جسمی مثل سردرد - دلدرد - کمردرد - جوش زدن و ...

    خیلیا توی این دوره سراغ قرص یا درمونای گیاهی میرن و خب منم گیاهیو ترجیح میدم

    یکی از بدترین اتفاقاتی که برای من میفته اینه که

    به شدت علاقم نسبت به انجام کارای معمول کم میشه! و این دیوونم میکنه 🤯

    بگذریم نمیخوام جزئی حرف بزنم میخوام کلی حرف بزنم

    از بچگی جوری بزرگمون کردن که اکثرا دید اشتباهی نسبت به این جریان داریم...

    مثلا دیدم طرف بخاطر اینکه پریوده نمیتونه روزه بگیره اما نباید پدرش بفهمه!

    پریود شدن و نشدن انتخابی نیست! اتفاقیه که برای بدن میفته

    و این یه هدیس از طرف خدا که رحم پاک سازی میشه

    این تابو باید شکسته شه که اینقد خاص باهاش رفتار شه جوری که چیز زشته!

    انگار که گناهه و ازش خجالت میکشن!

    آره چیزی نیست که داد بزنی بگی من پریودم!

    ولی باید اینقد عادی بشه که مثلا استادت که مرد باشه ازت بپرسه چرا فلان روزیو نیومدی

    بتونی بگی پریود بودم و حالم خوب نبود! نه اینکه بگی سرم درد میکرد

    (این یه مثال فرضی بود!)😕

    من تا چند وقت پیش با این مسئله اینجوری رفتار نمیکردم!

    وقتی نیاز به تعویض نوار داشتم اونو پنهانی با خودم تا دستشویی میبردم!

    الان به صورت عادی دستم میگیرم!

    و من اولین کسی بودم که این مسئله رو به زبان ساده به برادر 12 سالم گفتم

    تا دعوامون به حداقل برسه و کمتر سربه سرم بذاره که به جنون نرسم جیغ بزنم!

    البته الان بزرگ شده و 14 15 سالشه :/

    یه مورد دیگ که برام پیش اومد این بود که تابستون رفته بودیم مسافرت شمال

    و من به طور ناگهانی پریود شدم و هنوز مغازه ها باز نشده بود و منم چیزی همراهم نبود

    7 صب بود حدودا! و میدونین که من دیگ نمیتونستم برم تو دریا!

    البته که هیچوقت نمیرفتم ولی خب از اونجا که شب گذشته بچه ها رو خیس کرده بودم

    درصدد انتقام از من هم بودن! که البته من بهشون گفتم تا بدونن عذر موجه دارم! (خدا بهم رحم کرد!)

    به شدت کسل و بی اعصاب بودم و دلم میخواست گریه کنم

    تا اینکه رفتم به یکی از خانومای اون اطراف گفتم که پریود شدم و بهم نواربهداشتی داد

    و جالب بود اول دور و بر رو نگاه کرد و وقتی بهم داد ازم خواست زیر شالم نگه دارم

    میدونین حرفم اینه این تابوها شکسته شه

    نمیدونم چرا نوشتن اون چیزی که تو سرمه برعکس حرف زدن راجبش اینقدر سخته

     

    پ.ن: وبلاگتونو چک میکنم و اگه وقت کنم نظر میذارم اگه هم نه که لایک میکنم فک نکین نیستم ^-^

    همین دیگ تا درودی دیگر بدورود :/

    (وی میکروفون را پرت کرده و کتاب ب دست گوشه اتاق در هم میپیچد)

  • ۱۳ پسندیدمــ
  • ۸ کآمنتـــ تـو ♡
    • Dark Angel
    • Friday 24 Aban 98